در دستان توانمند غم دست وپا مي زنم
چشمانم را هاله اي از غم فرا گرفته است
ديگر نمي آيي ودستانت را در دستانم نمي گذاري
به من گفتي :مغروري آري آنقدر عشق تو به من غرور داده
كه چشم بر همه چيز بسته ام.بايد چشم را عادت بدهم كه ديگر
تو را نخواهند ديد.گوشم را به آن عادت بدهم كه ديگر صدايت را نخواهد شنيد.
اما به من بگواي نازنين من قلبم را چه كنم؟او را چگونه عادت دهم ؟
تو كه با بهار آمده بودي قرار بود ديگر نروي قرار بود تكيه گاه تن خسته وروح
رنجورم باشي .قرار ما اين نبود .حا لا بگو با اين دل ديوانه چه كنم؟
چه چيزي آرامبخش من
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي سرودن نمي کند .
تنها بهانه دل ما در گلو شکست .
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم .
آن گريه هاي عقده گشا در گلوشکست .
آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود .
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست .
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند .
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست .
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم .
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
........تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را
...........قانون دنیا تنهایی من است
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست...........
امدم عاشق شدم دیدم دروغه
امدم دوستش داشتم بازم دیدم دروغه
منو یک بازیچه قرار داد و با تمام احساسات من بازی کرد و رفت
رفت تا در کنار کسی دیگر مزه خوشبختی را بیابد
با تمام وجودم از هر چه عشق و دوست داشتنه متنفر شدم
برو با یارت عزیزم ..
رها کن این دل منو
الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما..
یه قول بهم بده ..
یارتو تنها نذاری
که مثل من اسیر بشه ..
آواره از خونه بشه
من هم یه قول بهت میدم..
یه روز..
یه روز فراموشت نکنم
نمي دونم از كجا شروع كنم ... خيلي دل تنگم نمي دونم چه دردمه
خستم از زندگي دليلش واضحه ولي نمي تونم بگم...
الان كه دارم مي نويسم ترانه اي كه خودم عاشقشم (سلطان قلبم ) رو گذاشتم و اشكام داره مي ريزه
زندگي خيلي مسخره شده... هيچ شوقي نمونده ... همش درده
بزار با يه متن (از خودم) توصيف كنم: زندگي يعني هجوم لحظه ها
يعني شنيدن خاطره ها
زندگي يعني تبسم آيينه ها
زندگي يعني تلف شدن ثانيه ها
خالي از تمام زيبايي ها
..................................
عشق يعني تكرار خواهش ها
و رفتن در ژرف ناي التماس
عشق يعني خواستن بي جا
و در پي آرزو بودن
ولي هرگز نرسيدن
عشق يعني ماتم لحظه ها
يعني خواستن و نرسيدن
...................................
محبت يعني كار عبث
---------------------
هيچ كسي مهربان نيست
اين فقط منافع است
گاهي افتان و گاه خيزان
ولي در كل يعني بي مفهوم...
-----------------------------------
عشق از كس يعني التماس و كوچكي
ولي عشق از تو (امام حسين) يعني بندگي
عشق در وجود تو خلاصه مي شود
وجودي مقدس نه وجودي پر از هوس
عشق از آدمي يعني گدايي
--------------------------------------
و اينك بايد بگم خداحافظ
خداحافظي كه سلامي در بر ندارد
مانند لحظه آشنايي كه كلامي در بر ندارد
عشق و زندگي و تمام اين چرندها يعني التماس
و نمي خواهم باشم و با عزت نباشم
ونمي خواهم در اين درياي ژرف عشق و زندگي
مانند كشتي طوفان زده
به هر گوشه اي در حركت باشم
گاهي در وسط گاهي در كنار و گاهي در تمامي پهناي لحظه ها
پس خواهم گفت خداحافظ تا قيامت
و تو را به ديدار آخر فرا مي خوانم
و سپس در هاله اي از ابهام رهسپار ديار حق مي شوم . و شايد پس از
آن زمان مفهوم دوست داشتن را بيابي ولي افسوس كه دير است و من نيز با تمام
احساسم و شور و شوق اشتياقم فنا شده ام .............!!!!!!!!!!
دلم برای تو که مثل سرو تناوری تنگ میشود.......
و هر زمان وهر مکان به عکس زیبایی تو نگاه میکنم.....
روی پا میایستم و با نگاهی غم زده رخ زیبایت را تماشا میکنم....
ولی افسوس که دور بودن از تو قلبم را میفشارد...............
اری یک روز زمستانی در تنگ غروب در میان بوتهای خشکیده دلم به من رسیدی...
ترا برای خودم به خانه دلم دعوت نمودم.......
هر روز این پرنده زیبا را با زبانم اب و دانه میدادم...........
و دلخوش بودم که به گلستان دلم اوردهام............
ولی افسوس.....................
نمیدانستم این پرنده زیبا برای پر کشیدن به سوی دگری پرواز خواهد کرد...
و من سوخته با سکوتم فریاد میکشم تا صدای اعتراضم به گوشش برسد.....
اما من مهاجری هستم در غربت غم وتنهایی................
ودر حسزت روزهایی خوش زندگانی......................
و این غربت تنهایی در ذهنم جایی فراموشی ندارد................
غروبایی که نیستی،تو دلم،انگاری اشوب روز محشره.......
یه جوری هوای غربت می گیرم،انگاری غروب روز محشره.......
همه چی رنگ بد خاکستری،همه چی رنگ شکستنددلم رو میگره.......
امیدای زنده ی تو دل من،با غروب دوباره از نو میمیره
کاش تو این اسمون بی انتها،دل من یه گوشه جا داده بشه توی دلت.....
پشت این ستاره های کاغذی،راس راسی ستاره ای زاده بشه......
صورتش مثل تو باشه،مث تو،ساده و روشن و پاک افتابی.....
بدرخشه تو شبای سرد من،بدرخشه تو شبای بی خوابی من......
یه ترانه بخونه تو گوش من،من براش غصه هامو گریه کنم و اشکامو جاری کنم...
تلخی روزای بی ترانه رو،تلخی جمعه ها رو گریه کنم.......
بگه این ابر سیاه گریه دار،چرا از تو اسمون رد نمیشه.......
میگذره تلخی این تنگ غروب،یا می مونه پشت شیشه برای همیشه؟!
اما باز غروب و خیال من فکر روزای بلند و روشنه
توی سینه قلب بی قرار من،مثل یه زندونیه،مثل منه!!.
دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...
دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...
به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...
نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های
وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...
دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .
دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و
اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .
چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟
چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!
بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و
از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟
میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست
دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....
مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...
میخوام بگم بوی تنت برای من یک دنیاس.........
میخوام بگم امدنت برام شده یک رویا...........
میخوام بگم دوست دارام با این دو چشم بی تاب.......
میخوام بگم عاشقتم نگاهمو تو دریاب..........
میخوام بگم شدی افسانه هر کتابم........
میخوام بگم شدی شهرزادهه قصه هایم.....
میخوام بگم غرورمو برای تو شکستم.........
از این به بعد میخوام که اسمتو فریاد کنم.......
تو گوش هر شقایقی اسمتو بیداد کنم........
میخوام دیگه نترسم از غروب بی کسی هام........
میخوام دیگه جدایی هم فلب منو نشکنه..........
به امید نبودنت تمام عمر صبر کنه.........
میخوام بگم مال منی تا اخر زندگی...........
ولی تو منو فروختی با همه این سادگیم..........
میخوام که دیگه دوریتو توی دلم حک کنم.........
رنگ نفسهایی تورو تو سینه ام حبس کنم........
میخوام بگم زندگیمو مرگ من دست توس............
اگر بخوای همین الان برای تو میمیرم..............
اما تورو خدا بذار قبل از مرگم..........
کمی نگاهت بکنم................
میخوام ببوسم دو تا چشمای قشنگ تورو...........
میخوام که لب وا کنم و اسم تورو بخونم.......
بعدش وصییت کنم و هر جمعه بیایی سر قبرم...........
یک گل رز زرد بذاری کنار قبرم.............
میخوام بدونی که قلبم همیشه مال توس............
وجود من ذهن من همیشه مال توس............


