برام می نویسی قشنگترین واژه ها اما به زبان نمی آوری
تو نمی دانی غم دوریت این مدتت مرا چگونه از پای درآورد
آره نمی دونی بدترین لحظات عمرم بود هم بار دوریت
هم بار جدایت اما خدا را شاکر که حداقل نگذاشت از تو جدا شم
امید بودنت امید نفس کشیدنت مرا زنده نگه داشته بهترینم
اگر برای من است که می نویسی خدایا گلی به من دادی
لیاقت نگه داشتنش را هم به من بده چرا باید گلت پژمرده بشه
اون صبرش زیاده اما ظریف گناه داره دوست دارم
بخاطرت روی خیلی ها خط کشیدم تو نفس منی اینو ثابت کردم
با دانه های اشک نام تو نوشتم تا بدانی میخوانمت!
در خیالم شکل ترا کشیدم که بیادم بمانی!
با نفسهایم د رتو دمیدم تا در وجودم باشی!
با قدمهایم راه عشقت را پیمودم تا همراهم باشی!
با طپش قلبم نام تو را خواندم تا طنین قلبم باشی!
با چشمان پر از اشک روی تو را بیاد آوردم تا بدانی همیشه بیادت زندام!
نازنین یارم :
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ...؟
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم واز یارم دور ...؟
تا کی باید بخاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ،نزدیک و نزدیکتر کند تابتوانم
تو را در آغوش بکشم؟
تاکی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم ودلم برایت تنگ شود ؟
تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد؟
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها میرود نگاه کنم ؟
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا برسد ؟
خسته ام !
یک خسته دلشکسته ،عاشق بی سر پناه .....
عاشقم !
یک عاشق دیوانه سر به هوا....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم وبا قلم و کاغذ درد دل کنم...؟
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم وپیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است...!؟
تا کی باید در سر زمین عشاق سر به زیر باشم وچشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم ...؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ،ولی یک عاشق تنها ،عاشقی که معشوقش در کنارش نیست...!؟
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم...؟
تا کی باید با دستهای خالی ،با آ غوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی ـــ
خیس و شاکی زندگی کنم ...؟
آری دلبرم ...
تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم عزیزم..!
تا کی ...؟
تا کی...!!!
من تمام خويش را در آبرو گم كرده ا م
حس گنگ لحظه را در جستجو گم كرده ام
خسته شد فرياد من در اين حصار آهنين
راز فرياد دلم را در گلو گم كرده ام
من كيستم ؟!
به پای تو از دست رفته ای!
تابي نمانده در تنم افسونگري مكن !
من چيستم؟!
براه تو از جان گذشته اي !
صبري نمانده در دل من ،دلبري مكن !
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم
دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام
دوستت دارم....
دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این
دوست داشتنی ...
.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ،
نثارت میکنم ..
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ،
از تمام وجودم می گویم!
باور کنی ، باور نکنی یک کلام!
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !
از جایم بلند شدم ،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد !
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !
فهمیدم که عشق ،
آسمان روشنی دارد !
روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،
دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،
و جهان را در آغوش گرفتم !
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی
از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی
دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،
جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
کاش یه کلمه ی دیگه به جای دوست دارم بود
که می تونست همه احساس قلبم رو بگه
و با بقیه ی دوست دارم ها فرق بکنه
آخه تو هم با بقیه فرق داری
ولی بهت قول میدم یه روز اون کلمه رو هم کشف
میکنم حالا ببین کی گفتم
فعلا هنوز تا زمانی که اون کلمه رو پیدا کنم باید با همین دوست دارم اداره کنیم.
دیگه چه میشه کرد ولی تو فرق زیادی رو توش ببین چون من از ته ته ته قلبم دوست دارم .
نمی دونم ته قلبم تا کجا ادامه داره شاید تهش برسه به قلب تو
اگه شما کلمه ی قشنگی بهتر از دوست دارم سراغ دارین بهم بگین تا اونو به عشقم بگم
می توان در کوچه باغ ارزو
طعم گلهای محبت را چشید
می توان همچون نسیم روی اب
در صدف تار مودت را تنید
می توان با زورق امید وعشق
تا رهایی رفت و غم ها را ندید
می توان همچون پرنده تا افق ها پر کشید
می توان با بال پروانه هم
نقش قلب مهربانی را کشید
می توان با دوستی و عاطفه
ناز صد گل را خرید
می توان همراه مرغان سحر
ضجه غم های مادر را شنید
می توان با نم نم باران شب
تا کران پاک دریاها دوید
می توان از سایه های شب گذشت
غربت و تنهایی گل را ندید
می توان همراه بال شاپرک تا خدا رفت
و به فرداها رسید.
تو را به جای
همه روزگارانی که
نمی زیسته ام دوست می دارم !!!
تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویش در اطمینانم !!!
یگانه .........
نازنینم
دوستت دارم !!!
تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین توئی
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین توئی
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه میدهم همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو راهم همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود


