تبليغاتX
تنها غروب من
برای تو می نویسم که نفسهای رسای عشق را در سینه ام برافروختی



آرامشم از بین برفت

در دستان توانمند غم دست وپا مي زنم

چشمانم را هاله اي از غم فرا گرفته است

ديگر نمي آيي ودستانت را در دستانم نمي گذاري

به من گفتي :مغروري آري آنقدر عشق تو به من غرور داده

كه چشم بر همه چيز بسته ام.بايد چشم را عادت بدهم كه ديگر

تو را نخواهند ديد.گوشم را به آن عادت بدهم كه ديگر صدايت را نخواهد شنيد.

اما به من بگواي نازنين من قلبم را چه كنم؟او را چگونه عادت دهم ؟

تو كه با بهار آمده بودي قرار بود ديگر نروي قرار بود تكيه گاه تن خسته وروح

رنجورم باشي .قرار ما اين نبود .حا لا بگو با اين دل ديوانه چه كنم؟

چه چيزي آرامبخش من


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:17 توسط ساحل دريا |