تبليغاتX
تنها غروب من
برای تو می نویسم که نفسهای رسای عشق را در سینه ام برافروختی



رو به روی تو

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 16:50 توسط ساحل دريا |