تبليغاتX
تنها غروب من
برای تو می نویسم که نفسهای رسای عشق را در سینه ام برافروختی



سینه ام در یاد توست

 

 

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمه ‌هاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست تاب وسوسه‌هايت
تورا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده از غم غربت
كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين ،كه سر نهاده به پايت
(دلم گرفته برايت) زبان ساده‌ي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 23:0 توسط ساحل دريا |