احسان تنها بهانه من براي زندگي
كاش كه همسايه ما مي شدي
صاحب خانه ما مي شدي
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟
در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟
در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟
آیا میبینی که تو را میبیند؟
صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که بدانی دوستت دارم .
هنوز دلم در سينه مي تپد به ياد تو براي تو و براي احساس قشنگت
هر وقت دلم هواتو مي كنه برات مي نويسم و هر وقت دل تو هوامو مي كنه
برام مي نويسي چقدر دلامو به هم نزديكه مي دونم از قداست عشقه
تنها يك آرزو دارم چشام چشاتو ببينه
دستامو گرمي دستاتو احساس كنه
موهام نوازش انگشانتو لمس كنه
تنها ياور زندگيم چه سخت است روزگار بي تو صبر كردن
دوستت دارم تا اندازه كه دلت مي خواهد


